سفارش تبلیغ
صبا

گــر تــو بیایـی غــم از دل بـرود

خداباماست....

 

 

 

سلام دوستان امروز مادر بزرگ شدم میخوام نصیحتتون کنم خوب به حرفام گوش بدید:دی

دقت کردید گاهی اوقات خییلی احساس تنهایی و دلتنگی میکنید؟!...

دنیا با هـمه بـزرگیش بـراتون تنگ و تـاریک میشه...و انـگاری یه چیزی روی دلتون سنگینی میکنه و نمیزاره راحت نفس بکشید.... بغض میکنید و یه گوشه میشینید و حال و حوصله ی هیچ کاری رو هم ندارید،اصلا حستون تو این شرایط قابل توصیف نیست !..

درسته تا اینجا  ؟پیش اومده؟

همه و همه چه غریب و چه آشنا،حتی صمیمی ترین دوستاتم حس میکنی با تو غریبه شدن، حس میکنی کسی نیست تو را درک کنه ،کسی نیست که بتونی باهاش راحت درد و دل کنی و خودتو سبک کنی...

خسته...دلگرفته...تنها....

این لحظه های مبهم زندگی تنها برا شما نیست یه حالتیه که همــه ماها حداقل چند بـاری تجربه کردیم یعنی امکتن نداره کسی تو زندگیش همیچین حسی رو تجربه نکرده باشه ...

چرا؟چون همه ما تو یه چیز مشترکیم...همه ما روح داریم روحی ظریف ،حساس ،و شکننده...

تو این لحظه هاست که آدم دلـش میخواد یه سنگ صبور داشته باشه و یه دست نوازشگر و یه هـم درد که بتونه باهاش دردو دل کنه...و خودشو سبک کنه....  

خوب دوستان تو این لحظه های حـساسه که آدم باید مراقب تیـرهای به ظاهر محبت آلود باشه!!! تو چنین لحظه هاییه که آدم باید مراقب باشه قلب و روحشو به بازی نگیرن پس دوستان هروقت تنها که شدید یا احساس تنهایی کردیدو از اون حس ها اومد سراغتون فـقط و فـقط به« او» فکر کنید...

به کسی که از رگ گردن به ما نزدیکتره ...که او مهربان ترین مهربانان است و بهترین غمگسار...

یا حق

پ.ن:قبلاً یه عزیز اینو گفته بود برام...منم برای شما گفتم.....

 

یا الله یا رحمنُ و یا رحیم ، یا مُقَلِب القلوب ، ثَبِت قَلبی عَلی دینِک   . . .

 

 


+ نوشته شده در شنبه 92/3/25 ساعت 3:39 عصر توسط مهدیه نظرات ()


ایران من...

 

 

 

امام خمینی (ره): نگویید که دیگران رای می دهند، من هم باید رای بدهم ،تو هم باید رای بدهی آن روستایی هم که در کنار مزرعه خودش کار می کند باید رای بدهد. تکلیف است  .

*****ایـــران *****

ایران را همه میشناسندبا رستم دستانش،ایران را همه میشناسند با آرش کمان گیرش

ایران را همه میشناسندبا پیر آفتاب نشینِ جمارانیش؛ با خمینی کبیرش...

ایران را همه میشناسندبا بهشتی و مطهری و رجایی و باهنرش...

ایران را همه میشناسندبا باقری و علم الهدایش...

ایران را همه میشناسندبا شهید فهمیدهِ سیزده ساله اش...

ایران را همه میشناسندبا جهان آرا و حسین های دل دادگیش...

ایران را همه میشناسندبا شهیدانِ در خون خفته اش...

ایران را همه میشناسندبا دانشمندان انرژی هسته ایش...

با علی محمدی اش با احمدی روشن اش...

ایران را همه میشناسند با بسیجیان و مردمانِ  همیشه در صحنه اش...

و اینک... مـــن ، تـــو ،  مـــا ، همه باهم ، به پای صندوق های رای میرویم(تا چشم دشمن درآد)

ای ایران، ای سرزمین پاکی ها و دلیری ها... به تو افتخار میکنیم...

ای سرزمین من، با خدای خود عهد میبندیم که در راه آباد کردن تو از دل و جان بکوشیم...

و ای سرزمین من ایران، همیشه بمان و جاودانه ی تاریخ باش...

خدایا یاریمان ده تا ایرانی همیشه اسلامی و جاویدان داشته باشیم...

***

ـــــــــــــمرگا به من،که با پر طاووس عالمی/ یک موی گربه ی وطنم را عوض کنمـــــــــــ


+ نوشته شده در دوشنبه 92/3/13 ساعت 7:17 عصر توسط مهدیه نظرات ()


اینجا دزفول است....

 

 

 

چهار خرداد ماه روز مقاومت و پایداری و روز دزفول....

 

اینجا ارض مقدس است… اینجا مهبط فرشتگان الهی است…

اگر این ارض مقدس نبود این همه خون زلال از سرچشمه های ایمان خاک آن را تطهیر نمیکرد ،این همه اشک صادقانه وعارفانه بهارانه اش نمی کرد. دزفول بلد طیب است اگر نبود درخت تناور فقاهت تاز خاک حاصلخیزش نمی رست .شاخه های سبز عرفان بر ساقه های آن نمی رویید. گل های شهادت کوچه هایش را معطر ومصفا نمی ساخت. نسیم عشق به ولایت در کوچه هایش نمی وزید .اگر دزفول ،بلد طیب نبود شیخ فقه وفضیلت، انصاری کبیر نداشت کاشف ،طبیب وشاکر ودانش صبحانی ومخبر وعارفیان وناهیدی وابو تراب جلی نداشت.اگر اینجا ارض مقدس نبود،صفا وصلابت وصداقت قاضی در ان قامت نمی فراشت.اینجا دزفول است در این شهر طوفان ایمان ورزیده است.گردباد عشق بر گستره ی خاک پای کوبیده است وهزار هزار بار آفتاب،گداخته و شعله ور از مشرق شهر سر بر آورده است.اینجا اخلاص معیار یافته است؛ معرفت ؛ میزان و  ایثار؛ آبرو. اینجا بوی سیب در کوچه ها جاری است وعطر عاشورا ، خانه خانه را سراغ گرفته است.اینجا دزفول است، صبور تر از صبوری ، خوب تر از خوبی وزیباتر از زیبایی ایستاده است باشهیدانش، با شهیدانی که شب ها به اشک واستغاثه اقتدا می کردند وروز به سیرت سیلاب جاری می شدند تا زمین را از پلیدی بشویند وخاک را میزبان قطره قطره خون سیال خویش سازند.این شهر از معزی ها، بیگدلی ها، نبٌوی ها ، سبط شیخ های انصاری وهزاران انصار حسین نام ونشان دارد. اینجا مردانی زیسته اند که پیشانی بند های اشراق زینت پیشانیشان بود و دستمال های که گوهر شبانگاه گریه هایشان را در خویش پنهان می کرد. اینجا سربازان مخلص حضرت موعود زیسته اند. مردانی خاکی وآسمانی با غبار غربت خاک بر سیمایشان. مردانی که اینک همسایه ی محبوب اند؛ این شهر ،شهر مادران وخواهرانی است که در تشییع قطعه قطعه ی آفتاب عزیزشان ، شیون نشناختند،شکیب نشکستند. زنانی که می دانستند از سر گذشتن، سر گذشت شهیدان است ؛ می دانستند رسم دوستی نیست که اندوهناک هدیه ای باشی که داده ای. می دانستند بهشت رفتن غصه ندارد. بی دوست بودن واز دوست گسستن، زیان بار است و گسستگان را سوگوار باید دید. همین بود که کنار عزیز خویش که از سفر خون و خاکریز باز می گشت یا در انفجار توپ و موشک از آوار سر بر می آورد،صبورانه به خود تبریک می گفتند و به شهیدانشان که اینک،آن جا که بالِ پروازِ فهم و ادراک ما نیست پرگشوده است.اینجا دزفول است، شهر صبوری وغیوری، شهر چهارم خرداد… شهری که به تعبیر مولایشان علی ، کالجبل الراسخ ایستاده است، شهری که مردمش مثل رود خانه اش،آبی وزلال ومثل آسمانش روشن وآفتابی اند. اینجا شهری است که روزگاری بلدالصواریخ، شهر موشک هایش میگفتند. شهری که 160 جهنم فشرده به نام موشک دید وبهشتی ماند.

اینجا دزفول است. به اینجا که میرسی وضو بگیر وبه شکرانه ی ورود به بهشت شهیدان دو رکعت عاشقانه نماز بگزار.آری اینجا دزفول است. دژ نفوذ ناپذیر ایمان،پل آسمان. اینجا ارض مقدس است.بلد طیب است. آرام قدم بگذار .صدای بال فرشتگان را می شنوی؟ اینجا قطعه ای از بهشت است که خدا به خاک بخشیده است

به بهشت خوش آمدید .فَادخُلوها بِسَلامٍ آمنین این جا دزفول است...

پی نوشت: عکس: میدانِ مقاومتِ دزفول عکاسم خودم:)

محمد رضا سنگری

 


+ نوشته شده در پنج شنبه 92/3/2 ساعت 11:25 صبح توسط مهدیه نظرات ()


آمدنم...

 

گاهی با خود فکر میکنم  ...

آمدنم را گریستم ،

اما آیا ؛

رفتنم را خواهم خندید؟

نمی دانم ؛

اما میدانم که آن را

چگونه بودن و چگونه ماندنم مشخص خواهد کرد ...

آری گاهی ساعتها با خود...

فکر میکنم... فکر میکنم... فکر میکنم...

.

24 سال پیش در همچین روزی

بهترینـم والا تریـن هدیـه را به مـن داد

او کسـی نبود جز خــدا...

و هدیه اش چیـزی نبـود جز زندگـــی

خدایـــا شکــر...

 

یا الله یا رحمنُ و یا رحیم   ، یا مُقَلِب القلوب ، ثَبِت قَلبی عَلی دینِک   . . .

 

 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 92/3/1 ساعت 8:43 عصر توسط مهدیه نظرات ()