سفارش تبلیغ
صبا ویژن

گــر تــو بیایـی غــم از دل بـرود

جــاده ی زنــدگی

ایستاده ام کــنار پنجره...

بوی خــاک...

صــدای بــاران...

نفس های زنــدگی را حس می کنم...

صدای جـیک حـیک گنجشکان...

سـبزی درختان...

زیـبایی جـهان ،زیر بارن...

بوی خــدا به مشامم می رسد...

.

.

مــن هستم و خــدا   ...

و در جــاده ی زنــدگی،صــورتم مـهمان نـسیمی که مـعطر شده از امـیــد   ...

.

به خــودم مـیگـم:

هیچ چــیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بذارم تو دست غیر خدا...

راستی اونکه دستان مهربان خدا رو  به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی بدست آورد؟

  .

پ.ن:سفـری بـایـد رفـت...

یه مدّت از خدمت دوستان مرخص میشم...

خــدانگه دار... 

 

یا الله یا رحمنُ و یا رحیم ، یا مُقَلِب القلوب ، ثَبِت قَلبی عَلی دینِک  ...

 


+ نوشته شده در سه شنبه 91/11/10 ساعت 11:22 صبح توسط مهدیه نظرات ()